تبلیغات
شعر و ادبیات رودان و هرمزگان

چند حکایت از گلستان سعدی





 

حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند

مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد. درین چه حکمت است؟ گفت هر درختی را ثمره معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوشست و این است صفت آزادگان.

 

به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى

پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم

ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد

 

 

معلم کُتّابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی.

کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند به اعتماد حلم او ترک علم دادند اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی

 

استاد معلم چو بود بى آزار

خرسک بازند کودکان در بازار

 

بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم، معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:

 

پادشاهی پسر به مکتب داد

لوح سیمینش بر کنار نهاد

بر سر لوح او نبشته به زر

جور استاد به ز مهر پدر

 

یکی در مسجد سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد

امیری بود عادل نیک سیرت، نمی‌خواستش که دل آزرده گردد. گفت ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته‌ام ترا ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی

برین قول اتفاق کردند و برفت، پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد گفت ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که اینجا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم. امیر از خنده بیخود گشت و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!

 

 

تاریخ ارسال : یکشنبه 18 اسفند 1392 ساعت 16 و 48 دقیقه و 14 ثانیه | نویسنده : شاعر رودانی

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت 12 و 53 دقیقه و 12 ثانیه
This design is steller! You obviously know how to keep
a reader entertained. Between your wit and your videos, I
was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!)
Great job. I really enjoyed what you had to say, and more than that,
how you presented it. Too cool!
تاریخ ارسال : جمعه 13 مرداد 1396 ساعت 20 و 39 دقیقه و 15 ثانیه
Hi there to all, the contents present at this web site are genuinely amazing for
people knowledge, well, keep up the nice work fellows.
تاریخ ارسال : دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ساعت 05 و 11 دقیقه و 54 ثانیه
Greetings! I know this is kinda off topic but I was wondering which blog platform are you using for this site?

I'm getting tired of Wordpress because I've had problems with hackers
and I'm looking at alternatives for another platform.
I would be fantastic if you could point me in the direction of a good platform.
تاریخ ارسال : سه شنبه 29 فروردین 1396 ساعت 04 و 42 دقیقه و 49 ثانیه
Hello, I enjoy reading all of your article.
I wanted to write a little comment to support you.

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر