تبلیغات
شعر و ادبیات رودان و هرمزگان

جلال صفائی پور


 

قطار دقیقا در بهار بود

شیر سرد مادر را از یاد برده بودیم

پرتقال را سبز می چیدیم

اندوه را در مه صبح گاهی دنبال می كردیم

به اسب های مرده می رسیدیم

به قلعه های فرو ریخته

به دختری كه با دست وپای شكسته

دنبال گوشواره می گشت

دنبال پدر كه تاجش پر از گل بهار بود

به چكه های شیر آب

 بی اعتنا بودیم

سایه های ما بزرگتر می شدند

خونشان بر آسفالت می ریخت

گاهی به آینه نگاه می كردیم

به طرف شیرآب می رفتیم

چكه ها بخار شده بود

روزی كه سوار قطار شدیم

اسم پدر بر زبان وزن داشت

بابا كه مُرد

پدر گفتن را یاد گرفتیم

قطار از آخرین درخت بهار عبور كرد

قافیه را در فنجان چای ریختیم

گل ها را شناختیم

آسمان را از پشت برگ ها لیمو

تماشا كردیم

آب را در لیوان مسی نوشیدیم

انجیر های

 خشك را بدون ترس خوردیم

دندان داشتیم

اگر كسی ساعت را می پرسید

نشانی بیمارستان به او می دادیم

شیر داغ به بیمارستان بردیم

1 ساعت گذشته بود

قطار به ایستگاه نزدیك می شد

لباس  های نوزادی از دور نمایان بود

 


 


تاریخ ارسال : شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 23 و 29 دقیقه و 21 ثانیه | نویسنده : شاعر رودانی

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال : چهارشنبه 12 فروردین 1394 ساعت 13 و 36 دقیقه و 41 ثانیه
با سلام :آقای صفایی پور واقعا عالیه
تاریخ ارسال : شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 23 و 31 دقیقه و 23 ثانیه
از تصادف جان سالم به در برده بود و می گفت :
زندگی اش را مدیون ماشین گران قیمتش است ...
و خدا همچنان لبخند می زد ..

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
تاریخ ارسال : شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 23 و 31 دقیقه و 06 ثانیه
از تصادف جان سالم به در برده بود و می گفت :
زندگی اش را مدیون ماشین گران قیمتش است ...
و خدا همچنان لبخند می زد ..

سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.